بدون عنوان
نازنین استاد؛پروفسور پرویز رجبی
حیف که استاد رجبی را در اولین ملاقات روی تخت بیمارستان دیدم . حیف که او زیر سورم بود . در زندگی حسرت ها همیشه مثل علف می رویند ولی حسرت های واقعی مثل بادبادکی چرخان در آسمان و چشم انسان به دنبال آن،روح را به گردش وامی دارند . حسرت و دریغ آشنایی دیرهنگام من با استاد رجبی باعث شد بگردم و این شعر زیبای ایشان را بیابم و از لذت خواندن آن تعارفی هم به رسم رفاقت های قدیم به جا آورده باشم .
چندبار بگویم که خوبم؟!
از حالم پرسیدی
گفتم خوبم
دروغ گفتم
حالم وقتی خوب بود که در کودکی کنار حوض می نشستم
و گمان میکردم که ماهیها مرا میشناسند
و گنجشکها آب خوردنشان را نشانم میدهند
باران یار دبستانیم بود
و هر قطرهاش را بالش سرم میکرد
تا تنهاییم را تبعید کنم
وقتی خوب بودم که عطر نان تازه نوازشم میکرد
و نان بیات را به مرغهایمان میدادیم
و اندازهای که چوب الک دولک میگرفت قانعم میکرد
دنیا به بزرگی محلهمان بود
و بادبادکم فاتح آسمان دنیا
مادرم از پنجره میگفت که شام حاضر است
التماس میکردم که بازیم تمام نشده است
اما سخت گرسنه بودم
همیشه فکر میکردم که خیلی عاشق خواهم شد
و معشوقم را به زیارت بیابان خواهم برد
و بهترین مارمولکها را نشانش خواهم داد
مخصوصا وقتی که از دویدن خسته میشوند و میایستند
برای محبوبم سنجدهای کال را میچیدم
و قول میدادم که جلو آفتاب سرخشان خواهم کرد
از حالم میپرسی؟
چرا میخواهی به دروغگفتن عاادتم دهی
از یار دبستانیم یاد بگیر!
همیشه به پنجرهام میکوبد
و شانهاش را در اختیارم میگذارد
بدون بحث و حدیث
و وقتی که میرود جیبهایم را پر میکند از عطر مهربانش
یادش به خیر!
مادرم میگفت که من در سحری بارانی به دنیا آمدهام
وقتی که هنوز گنجشکهای محله
سرشان را از زیر بالشنان بیرون نکشیده بودند
نپرس!
سینهام ابری ست
همۀ کوچهها کوچ کردهاند
از هزاران کوچه یکی برایم نمانده است
کوچهها دسترسیها را با خود بردهاند
یادش به خیر آن یکی کوچهمان که پر از غورباغه بود
غورباغهها شب تا صبح از نفس نمیافتادند زیر ستارهها
و پلک ستارهها تا صبح آرام نمیگرفت
و یادشان به خیر گنجشکهایی که هر روز صبح
با لباسهایی نو در کوچه های شاخهها
بیقراری مستانهای داشتند
و هر روزشان عید بود
حالم را میپرسی؟
مرتکب زندگی هستم
و خریدار خندۀ کوچهای گریزان
به سوی برهوتی ناتنی
برهوتها هم با تکدرختهای تنها
و کوههایی که دیگر نشانههای رهگذرها نیستند
از سکه افتادهاند
سکۀ رایج امروزها
بینگاهیها است و گناههای نامرسوم
فکر نمیکنی حالم را نپرسی بهتر است؟
چندبار بگویم که خوبم!
20 شهریور 89
--
پرویز رجبی
راه ها

مثل کسانی که در شانسی برنده می شوند امروز بعد از ظهر بدون پیش بینی از ما خواسته شد به دلیلی کار را تعطیل کنیم . با این خبر ناگهانی من خودم را برنده یک بعد از ظهر تعطیلی پنداشتم .
به چهار راه که رسیدم می توانستم مسیر همیشگی ام را ادامه دهم . سر راه برای برادرم تخمه و روزنامه بخرم . به خانه بروم . در خلسه خواب بعد از ظهر پاییزی فرو روم . بیدارشوم و مشغول کارهای همیشگی شوم .
می توانستم به سمت دیگر بپیچم . به خانه دوستم بروم که مدت ها بود اصرار داشت روزی به او سر بزنم. کمی درددل کنیم و از این در و آن در بگوییم .
می توانستم راه سوم را انتخاب کنم .بروم چند ساعتی پارک بنشینم . هوای سرم تازه شود . مدتی بازی بچه ها را نگاه کنم . با وسایل بدنسازی پارک ورزش کنم .بعد بدون عذاب وجدان از چاق شدن بستنی قیفی شکلاتی بخورم .
مسیر چهارم سراسر مغازه بود . می شد رفت و پشت ویترین مغازه ها مکث کرد .گاهی هم داخل مغازه سرک کشید . از نزدیک جنسی را دید . آخر سر هم با خرید جوراب یا دمپایی ای شوق خرید را درون ساک دستی کوچکی که این روزها فروشگاه ها در رقابت با هم پر رنگ و لعاب تر از جنس خریداری شده عرضه می کنند جا داد .
..................
در هوای پاییزی پارک چرتی زدم . از مغازه دو عدد تخم مرغ شانسی خریدم . تخم مرغ شانسی ها را به بچه های دوستم دادم و حین حرف زدن، قطعات پراکنده درون شانسی را با بچه ها روی هم سوار کردیم . پیاده تا خانه آمدم و با برادرم بستنی خوردم . خیلی خوش گذشت . فردای آن روز را مرخصی گرفتم. حالا با یک روز کامل تعطیلی سر چند راهی باید تصمیم می گرفتم ؟
کور رنگی
کور رنگی
مدت ها به دنبال کار گشته بود و کاری پیدا نکرده بود . با خودش فکر می کرد مردم سالم به سختی شغلی پیدا می کنند چه رسد به او که دچار بیماری کور رنگی نیز هست . رنگ سبز و قرمز را خاکستری می دید . سرسبزی بهاری برایش شعفی نداشت . با خودش تصمیم گرفت که دیگر از موضوع بیماری خود به کسی چیزی نگوید . به این موضوع حساس شده بود .
اتفاقا همزمان با این تصمیم، کاری برایش جور شد و استخدام شد . وظیفه اش این بود که جدول خیابان ها و پل های عابر پیاده و نرده ها را رنگ سیاه و سفید بزند . این کار را با شوق انجام می داد چون فکر می کرد از این به بعد لااقل همه قسمتی از شهر را نزدیک به دید او خواهند دید. با این انگیزه و علاقه به کار، پولی به دست آورد و صاحب زن و زندگی شد . به زنش نگفت که کور رنگ است . از شریک زندگیش می خواست چون رنگ خاکستری رنگ مورد علاقه اوست زنش لباس های خاکستری به تن کند.اما همسرش بعد از مدتی کوتاه پی برد که او کور رنگ است. به روی خودش نیاورد.از زمانی که زن حقیقت را فهمید لباس خواب رنگی به تن کرد وکور رنگ هرگز این موضوع را نفهمید.
مریم

روانشناس نشسته است رو به روی او . میزبان با سینی چای وارد اتاق می شود . روانشناس از خاطرات مراجعانش که در کتاب جدیدش با نام های مستعار از حکایتهایشان نقل کرده میگوید . او ساکت است . میزبان با جدیتی از سر وظیفه گوش می کند .
روانشناس از بیماری می گوید که مدام در فکر راه حل راحتی برای خودکشی بوده است.
او فکر می کند جه جالب! خیالبافی شب های بی خوابی او هم گاهی همین موضوع است .
روانشناس مدتی نگاهش را به مخاطبانش میدوزد و بعد از این که آشکارا از تعلیقی که به وجود آورده احساس رضایت میکند میگوید: "وقتی همون بیمار مداوا شد با یک دسته گل مریم بهم سر زد و من با خنده بهش گفتم حالا میتونم این حرف رو بهت بگم که شاعرانه ترین نوع خودکشی - البته نه برای تو بلکه برای پولدارها- خودکشی با تعداد زیادی گل مریمه! محفظه ای پر از شاخه های مریم که در عطرش غرق بشی و به خواب ابدی فروبری."
او فکرمیکند ممکن است زمانی دوباره بیماری آن شخص عود کند و تا آن موقع پولدار هم شده باشد؟! یا روانشناس فکر کرده اگر پولدار شود دیگر بیمار نمی شود؟ اگر آن زمان بیمار بی پول بوده چه رازی در گفتن این حرف وجود داشته است؟ یکباره ذوق زده کلام روانشناس را قطع میکند: "چه جالب! منم عاشق بوی مریم ام!" روانشناس انگار که نشنیده باشد همچنان از خاطراتش میگوید.
او بلند میشود. باید برود. میزبان تا جلوی درمیآید و ازدسته گل زیبایی که برایش آورده است تشکر میکند. از دور نگاهی به گلها که در گلدان شاداب و خودنمایند میاندازد. به طرف آسانسورمیرود. میزبان میگوید:"جی رو بزن." او میگوید: " بله، همکف." بوی گلها تا جلوی در آسانسور هم بر هوای ساکن و بیحس و حال قبلی غلبه کرده است. دکمه را فشار میدهد. عطر مریم های پر هیاهو زودتر از او به همکف رسیده است.
روز برفی

برف که می بارد رفت و آمد برایش مشکل می شود . حتی دیگر نمی تواند روی بالکن بنشیند و به رفت و آمد مردم در خیابان نگاه کند .
بیسکوئیت کم شکر ، دستمال ، تخم مرغ... نه! دوست دارد.می خورد و برایش اصلاً خوب نیست. نان ، شیر، ماست و صابون . ممنون! دیگر چیزی لازم ندارم .
خمیده داخل مبلش فرو رفته. منتظر است تا صدای چرخیدن قفل در را بشنود . می داند امروز می آید .
-آمدی ؟
-آره . بیرون سرد است. سلام . تلفن را جواب نمیدهی ؟میخواستم بپرسم چیزی لازم نداری ؟
-برق نیست . این تلفنی که خریدی که هر جا رفتم ببرم بدون برق کار نمی کند.
-گفتم که آن یکی را هم قطع نکن!
ظرف غذا را داخل یخچال می گذارد .
-چایی برای خودت بریز .
-باشد.
-برای من هم بریز .
کنار هم می نشینند . از زیر میز قندان را بیرون می آورد.
قندان را با دست پس می زند.
-نگفتم که قند نخور!
-برای تو ...
-میدانی که من هم دیگر قند نمی خورم.
-میوه برای خودت بیار.
-نه . باید بروم.
در که بسته می شود خمیده به سمت یخچال می رود . تخم مرغ نخریده است . در ظرف غذا را باز می کند و بلافاصله می بندد.
پشت میز مینشیند. قرص تلخش را میخورد و لیوانش را تا کمرکش پر از قند میکند. چای را هم میزند و قند توی دلش آب میشود.
استقبال

فکر می کرد به استقبالش آمده اند. آمده بودند . فکر می کرد از آمدنش خوشحالاند . خوشحال به نظر می رسیدند. فکر میکرد برق نگاهشان از چشمان اوست، یا اینکه اشک در آنها حلقه زده- از بس دلشان برای او تنگ بوده ...
آنها به دنبال گشایش تنگی دلشان آمده بودند. هر کس می خواست دل خودش باز و بازتر شود. آن قدر باز که بداند حالا کسی هست در دلش رفت و آمد کند، حرف های تلنبار شدهی آن را بروبد، و آبی بزند راه را...
هر کسی روی سهم خودش آن قدر پافشاری کرد که یادشان رفت او آمده است. آمدند و رفتند.
او آمده بود ولی با حیرتی در چین پیشانی و گوشه لبش تنها ماند. انگار که اصلاً نرفته و نیامده باشد. کفش و لباس راحتی تنش کرد، به برگ هایی که لب پنجره جمع شده بود نگاه کرد. قدم زد. به حیاط رفت. خمیده چون کسی که بخواهد به خودش تعظیم کند و خوش آمد بگوید جارو را برداشت و دستی به سر شلنگ کز کرده کشید.
سپیددانه
میگوید بارش برف برایش معادل آزادی است و حاضر است تمام شب زیر بارش برف بخوابد . شوق آسمان را نباید بیپاسخ گذاشت...
تمام شب برف می بارد . درخبرهای صبح خواهند گفت چند نفر بی خانمان از سرما مرده اند . تمام شب برف می بارد و گفته ی او مرا شگفت زده میکند . چگونه ممکن است سرما و بارش برفِ بدون وقفه را معادل آزادی پنداشت؟ شاید من می ترسم. میترسم از سرما مانند کارتن-خواب ها، لختی گزش سوز به سراغم بیاید و به خواب بروم و کسی نباشد به صورتم سیلی بزند .
اگر روزی از تشبیهات گذشتیم و بارش برف در تمام شب واقعاً به معنی آزادی بود و این آزادی را فقط می شد در زیر بارش به دست آورد، خواهش می کنم تو، دوست من، سیلی را فراموش نکن؛ وگرنه به خواب همیشگی می روم . دوست من ، خودم را به تو می سپارم وتو هم حتماً خودت را به کسی بسپار .
گونهام داغ است. از شعلهی بخاری است یا کسی به صورتم سیلی زده است؟ از کِی برف میباریده است...؟
بی حرکت با هزاران چرخش
وقتی حال ات معمولی است و به یکباره دگرگون می شود- اسم این حس دگرگون ،غم یا حسرت یا دلتنگی نیست و شاید معجونی از اینهاست - نمی دانی چه باید بکنی ؟ تا قبل از این احوال ناگهانی می خواستی بیرون بروی و برای خودت به جای برس مویت که امروز صبح شکست ،یک برس محکم بخری، ولی حالا نمی دانی می خواهی به دوستی زنگ بزنی ؟ کدام دوست؟ چه بگویی ؟ می خواهی در یک مهمانی باشی یا در جای دنجی ، گوشه ای تنها قدم بزنی و یا در خانه، تنها باشی و باد بوزد در زیر شیروانی فرضی خانه ات و تو چای بنوشی و به هیچ چیز فکر نکنی ؟ یا دلت شنیدن ترانه ی محلی ای بی نامی را می خواهد و بدن کشیده می شود که شنا کنی، شنا کنی مثل بازیگر فیلم آبی و یا می خواهی کله معلق بزنی ؟
غذا روی شعله ریز اجاق قل قل می ز ند تا روغن بیندازد و جا بیفتد . گرسنه ات نیست ولی می خواهی غذایی بخوری . اما در آشپزخانه فقط بوی غذا می آید. چیزی برای خوردن نمی یابی . بی حرکت ، با هزاران چرخش طول و عرض اتاق را قدم می زنی .
مرگ و کودک

خبرش مثل باد در تمام منطقه پیچید وقتی که در آن روستای دور از شهر کودکی سه چشم متولد شد. حتی علیل ترین اهالی که ماه ها نتوانسته بودند از جای خود تکان بخورند برای دیدن نوزاد سه چشم تا حد امکان دویدند، اما بعد از دیدن آن موجود همه لب میگزیدند و استغفار میگفتند.
مادر مغمومِ کودک حاضر نبود بچه را در آغوش بگیرد، چه رسد به اینکه شیرش بدهد. بز گوشهی حیاط این وظیفه را به عهده گرفت. پدرش سر به بیابان گذاشت.
کودک نه گریه می کرد نه لبخندی می زد. او را در تکه پارچه های کهنه پیچیدند و در پستوی خانه جای دادند. زنان حامله را از نگاه کردن به کودک و مادر پرهیز دادند. کودک چند ماهی با شیری اندک تغذیه شد تا این که به دلیل نامعلومی مُرد. او را در گورستان ده خاک نکردند. نمیخواستند ارواح مردگان را آشفته کنند. شبانه کودک را زیر درخت خشکیدهی انجیر کشتزار بدون برگزاری هیچ مراسمی دفن کردند.
فصل برداشت محصول که شد، کشتزار را کسی نمیشناخت. میوههای درخت انجیرهمهجا پخش و پلا بودند- درشت و شیرین بودند. مرغ های آن دور و بر تخم های دو زرده گذاشتند. گاو و گوسفندها چند قلو زاییدند وشیرشان درشهر قیمت بالایی پیدا کرد. همه میگفتند اگر بچهی سه چشم نبود...
مادران حامله چشم به راه بچهی سه چشمی بودند که بعد از مدت کوتاهی با مرگش برکت برایشان بیاورد، ولی ته دل هراس داشتند که اگر نوزاد نمُرد چه باید کرد؟ آیا مرگِ پیش از موعد هم زندگی آنها را سرشار از نعمت میکرد؟
